اندیشه های مست من
شعر
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " را شنیده یا خوانده اند . ولی باور کنید این جمله مصداق این روزهای من است . در این روزهای بی حوصله گی خبر های خوبی هم شنیدم که حال و هوام و خیلی عوض کرد که از جمله آنها می تونم از شکست سکوت دوستانی مثل : حبیب شوکتی نیا و بهار حق شناس و سعید بیابانکی و چاپ کتابهای دوستان خوبم رضا نیکو کار و سید جعفر عزیزی نام ببرم . اگر چه هنوز هم در تب سکوت دوستانی مثل : ناصر فیض عزیز و سید مهدی موسوی (البته خارج از بحث پست مدرنیش ) می سوزیم . . . در هر صورت " حال همه ما خوب است ولی شما ها باور نکنید " و این هم یه کار که تقدیمش می کنم به چشمان مهربانتان : احساس گم کرده ای بیش نیستم که تو را بی سبب می گردم در خویش ناخن کشیده ام دیوارهای بی کسی را در تنگنای برزخیم و تو را ، که هر روز از من دور تری از پشت قابهای بی رمق نفس می کشم میان وسعتی بی حضور خالی از عبور ابریشمیت عطر غلیظ تو می دهد ـ جامه ام ـ از دورهای زود احساس گم کرده ای بیش نیستم که گه گاه نفس می کشد نه زیستن را بلکه تو را اما چه سود این پست را بدون هیچ مقدمه ای تقدیم می کنم به راهنمایی های "استاد شوکتی نیا " و مهربانی های خانم " بهار حق شناس " باشد که قفل سکوت بر کنند و با دوبارهایشان همراهمان شوند . پدرم سرو بلندیست ، که از بخت بدش وسعت خاطره اش ، حادثه ی منجیل است مادرم پشت دغل بازی این چرخ کبود ملتهب گشت و پر از ، معرفت "قابیل" است خواهر کوچک این کوچه ی تاریک شبی پر شهوت شده و ، مزد تنش آجیل است دور این سفره ی آخر ، که شب آغاز است تب عصیان زده ی وسوسه ی انجیل است کفر ما نیست که از بخت بد این دوران بعد موسی ی نبی وارثه اش چرچیل است بین گنداب تهاجم زده ی این افکار فاصله از تن مردابی ما ، تا نیل است اسب حیوان نجیبیست ، ولیکن افسوس تن او بستر افکار بد "آشیل" است سقف بی رنگی اندیشه ما تنگ شده بس که از هر طرفش ، وصل به آن ، قندیل است قرن ما قرن عجیبیست ، خدا می داند ولی افسوس خدا ، در همه جا تعطیل است ای تب سرخ جنونستانیم وارث شبهای سرگردانیم چند تا چند اینچنین ای نازنین حول این گرداب می چرخانیم هفت یاغوت نگاهت را کجا دفن کردی در شب ویرانیم می شوی هم دوش تابوتم شبی کز نگاه خویشتن می رانیم می روم از خاطرت روزی از این روزگار تلخ و یخ بندانیم وقتی گاليله در اثر شکنجه و تهديدات کليسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمين" اعتراف" کند، يکی از شاگردان گاليله به سمت او آمد و تف بر زمين انداخت و گفت: تف به سرزمينی که قهرمان ندارد گالیله در جواب گفت و این کار ها کسی انگار می میرد به پاس مرگ ماهی ها به یاد بازی باران ز غم ها و ملامت ها کسی انگار می میرد و فردای خدایان را غبار غم نمی گیرد و ... به بند افتاده پای تو به کنج کومه ای غمبار نگاهت روشن و بی رنگ و بی زنگار پرت زخمی دلت خون / اشک ریزان نداری یاوری آرامش جان تبارت از نژاد کوی مردان نمی گیری به خود رنگ خدایان و ... کسی از جنس ما ها نیست که دریابد غم ما را من و یاران هم کیشم نه از نوریم نه از ابلیس نه خود را پادشاه گوییم نه از رنگ و ریا دوریم صدایی هست و دینی در بر مردم و حقی پایمال و گم و ما خواهان آن نوریم که در حدی است ناپیدا کسی از جنس ما ها نیست که دل سوزد به حال ما امروزی که به راحتی قدم می زنیم و با آنان که دوستشان داریم همراهیم و لبخند بر لب !! آیا یاد داریم کسانی را که در بندند ؟؟؟ " وقتی در آزادیمان سرشار از سانسوریم وای به حال آنان که در بندند " اما دلی دارم و ... "جاده " می گوید ؛ سفر را پیش رو گیر و برو بی خیال انتهای این ترانه ها بمان تو ولی در انتهای این ترانه مانده ای «پر غرور وسر بلند » ، هر چند پیر است عشقمان آبروی رفته ات دیگر نمی آید به جوی بر مزار فتنه اش حمد و قل و وا... بخوان تازه های روزنامه ها پر از حرفای مفت مفتی ، مفتی می نویسند ؛ این چنین و آنچنان آنقدر زر می زنند ، از صبح تا واق ، واق سگ " سگ کشی " هم دوره ای داشت و کنون پایان آن تازگی ها گفته بودی ؛ سبز باشیم و بهار سبز می مانیم ، "امیر ما" اگر چه در خزان می شویم دست مایع این مردمان رنگ ، رنگ تو ولی همواره می مانی عزیز و بی کران دست از تنهایی این قوم بی یاور نگیر تا که یک بار دگر ایران بماند جاودان گر چه خرداد پر از حادثه شیرین شده است !!! و کسی غره بر این همت و آئین شده است !!! هیچ کس قدر تو از سبزی ما رنج نبرد ای که از سبزی ما ، باغ تو زرین شده است ذوق و شوق و شعف و این همه طغیان وطن حیف آن خنده ی پر شور ، که پر کین شده است خار و خاشاک نبودیم ، در این فصل بهار حکم ما سوره ی نوحی است ، که یاسین شده است زیر پای لگدو فحش ، گلوله ، وحشت غده هایی خفقان آور و چرکین شده است شیر خورشید نشانی ، - وطن مادریم – حیف آن قامت رعنا ، که از " آن " ، " این " شده است بی خیال تن عریانی این فتنه نباش گرچه ایران همه اش توطعه ی " فین " شده است گر چه او " میر کبیر " است و این " میر حسین " هر دو مقتول همان مردم بی دین شده اند وقت هم صحبت ی من ــــ و شما کوتاه است غیرت من ----- و شما نیز . . . ( نقطه چین شده است ) کاری از من در نشریه سپهر روح بی مرز تو را می شنوم جام بلورین زمان تا کجا من را به یغما می بری ذورق تردید در دریای من خسته ام از هر چه یار و اهرمن خسته ام لختی بیا یاری بکن - در زمان مردنم دستی ببر- پیکرم خشکیده شد کاری بکن شوکران روزی ترا نوشیده ام در میان ناله ی یاران خویش پس هنوزم زنده ام در بزم شب با همان اوهام بی درمان خویش
تف به سرزمينی که به قهرمان احتياج دارد
پر پرواز ندارم
اما نمی وزی بر انگشتان خاطره ام
سکوت نعره می زند بر لبانم و اختیار سرودنت را از کف داده ام
چیزی نگو
که تنها خاطرات زشت پیراهن اندیشه ام را چرکین می کند
و تو
این قاعده را دور می زنی
| Design By : Night Skin |
