بر آنيم با توجه به اشتراک هاي فرهنگي بالا و همچنين استقبال
بي نظير از آثار شاعران و نويسندگان پارسي زبان ايراني در کشور
تاجيکستان اقدام به نشر و چاپ آثار فرهيختگان ايراني در ضمينه ي
تخصصي شعر و داستان در اين کشور نماییم .
علاقه مندان مي توانند جهت اطلاعات بيشتربه آدرس وبلاگ
مربوطه مراجعه نمایند :
http://sherrahaeist.blogfa.com/
اول : خارج از شعر . . .
بای ذنب قتلت ؟ ) به کدامین گناه کشته شدند ؟
روز بیست و چهارم آذر ماه بود . تاسوعای حسینی در چابهار و هنوز ساعت از یازده چند دقیقه ای رد نشده بود که سیل عزاداران حسینی تمام خیابان امام خیمینی و محدوده ی میدان فرمانداری و مسجد امام حسین چابهار رو پر کرده بود .
از اونجای که ما خوزستانی هستیم و دو تا از برادرای من هم برای مراسم عزاداری به هیئت خوزستانی های مقیم چابهار رفته بودند ، من هم که اون روز به سمت تهران پرواز داشتم رفته بودم برای خداحافظی از اونها . . .
ماشین به خاطر شلوغی بیش از حد بیشتر از این نمی تونست جلو بره . . . از روز قبلش اعلام شده بود که ممکنه عملیات انتحاری توی این روزها اتفاق بیفته و این در حالی بود که تدابیر امنیتی کمتر از سال های قبل بود .
هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که صدای مهیب انفجار و موج ناشی از اون تمام تنم رو لرزوند . از اونجایی که همیشه پر تراکم ترین هیئت مربوط می شه به هئیت خوزستانی ها تصورم این بود که حتما عامل انتحاری خودش رو وسط اونها منفجر کرده . اصلا نفهمیدم که چطوری از ماشین پریدم بیرون و حتا وقتی یه ماشین از پشت به من زدو من و چند متر پرت شدم چیزی متوجه نشدم . به محض برخورد به زمین بلند شدم و به سمت محل انفجار دویدم . . . اگر چه عمر کوتاهی رو توی جنگ گذرونده بودم ولی هنوز که هنوزه تصویر هایی هست که کابوس شب و روز من باشه و اون لحظه تصویری رو می دیدم که از اون خاطره ها وحشتناک تر بود . اون همه انسان بی گناهی که به گناه ناکرده داشتن توی خون خودشون می غلتیدن و بینشون از بچه ی دو ماه ای که سربند یا زهرا به سر داشت به چشم می خورد تا مادری که کنار جسم بی جان بچه ی چند سالش توی خون خودش غوطه می خورد .
صدای همهمه مردم و ناله های مجروحین که دیگه حتا نای ناله کردن هم براشون نمونده بود قلبم رو از سینه به بیرون می کشید . هر کس به نحوی می خواست کمکی کنه و این در حالی بود که هر لحظه ممکن بود انفجار دیگه ای هم صورت بگیره . چون طبق آخرین گزارشات احتمال وجود سه نفر عامل انتحاری می رفت . بوی گرم خون تازه روی آسفالت داغ چابهار .
صدای آژیر آمبولانس ها و مردمی که سر در گم به هر سمتی می دویدن و دست و پا های قطع شده و تکه تکه های گوشتی که از شدت انفجار به همه طرف پخش شده بود تصویری بود که هیچ وقت از جلوی چشمم نمی تونم دورش کنم . وسط این گیر و داد این من بودم که به دنبال چهره ای آشنا به این طرف و اون طرف می دویدم والبته کم نبودن کسانی که تا همین دیروز به عنوان دوست و آشنا می شناختموشون . . . دستم نمی رسید که به کسی کمکی کنم . چرا که خیلی ها همون دم جان باخته بودند . ۳۹ نفر کشته و البته ۸۰ زخمی که نقش بر زمین توی خون می غلتند رو نمی شه با این کلمه ها به تصویر کشید .
هر جوری بود هر دو براردم رو سالم پیدا کردم . نمی دونم اون لحظه چه حسی رو تجربه کردم . از طرفی خوشحال به خاطر سلامت اونها و غمگین به خاطر اون همه برادران و خواهرانی که به نا حق پر پر شده بودند رو نمی تونم شرح بدم . توی همین گیر و داد صدای شلیک گلوله های پی در پی خبر از شناسایی یکی دیگه از اون خدا بی خبرا رو می داد . شرم دارم نام انسان رو براشون به کار ببرم . بعد ها معلوم شد که اونها سه نفر بودند و قرار بوده که اولی خودش رو در محلی منفجر کنه مردم وحشت زده رو به سمت مسجد هدایت کنه و دومی هم جلوی مسجد وسط ازدحام حداکثری مردم خودش رو منفجر کنه و سومی هم از باقی مانده ی مردم ی که تونسته بودن خودشون رو نجات بدن قرار بود نگذره . . . تصور کنید اون کسی که خودش رو منفجر کرد تنها سه کیلو و نیم مواد منفجره طوی کمربند انتحاریش داشت و انفجار اصلی که قرار بود جلوی مسجد باشه و مواد منفجرش توی یه ساک جاسازی شده بود حدود پانزده کیلو (تی ان تی ) رو در بر داشت و نفر آخر هم حدود هفت کیلو و نیم . . . یعنی قرار بود اون روز چابهار حمام خونی بشه از مردم بی گناه . . . بماند که بعدا معلوم شد عوامل انتحاری نفری صد میلیون از گروهک ملعون " جندالله " پول گرفته بودن .طبق آزمایش خونی که ازشون گرفته بودن معلوم شد که به شدت مواد مخدر مصرف کرده بودند . جالب اینکه نفر اولی که خودش رو منفجر کرد به نام خدای احمقانه ای این عمل رو انجام داد که معلوم نیست چرا همیشه تشنه به خون انسانهای بی گناست و جالب تر اینکه نفر دوی که به ضرب گلوله کشته شد یکی از همون گلوله ها به سیم کمربند انتحاریش اثابت کرده بود و برای همین نتونسته بود خودش رو منفجر کنه و البته نفر سوم هم سریعا شناسایی و دستگیر شد . خدا نخواسته بود دل مردم بیشتری رو داغ دار کنه . . . اگر چه این داغی بود که دل هر انسانی رو به درد می اورد .
عکس های زیر مربوط می شه به عوامل انتحاری قبل و بعد از عملیاتشون :
اون روز تلخ به همین سادگی دست از سر من بر نمی داشت تا جایی که حتا وقتی چند ساعت بعدش به تهران رسیده بودم از چابهار تماس گرفتن و خبر فوت شوهر خالم رو که توی یه حادثه ی رانندگی جان باخته بود رو بهم دادن . . . چابهار اون روز تلخ ترین خاطره ی زندگی من شده بود .
واقعا دیگه نمی کشدیم . روحم تحمل اون همه درد رو نداشت . . . هنوز نتونسته بودم از شوک اون همه خون و تکه تکه های انسانها بیرون بیام که این خبر رو هم شنیدم . . . مگه یه انسان چقدر تحمل داره . . . مگه ظرفیت من چقدر بود . . . همه ی این اتفاق های ناگوار رو باید با اتفاق ناگوار تری که همون شب برام افتاد ضمیمه کنم . . . شرمندم که نمی تونم چیزی از اون ماجرا براتون بنویسم فقط این رو بدونید که چهل روزه که مثل یک مرده ی سرگردان زنده بودنم رو دارم نقش بازی می کنم . . .
آخر : نمی دونم تا کی ولی فعلا خدا نگهدار . . .
اول / بیرون از گود : تا حالا براتون اتفاق افتاده که یه جایی توی زندگیتون دلتون بلرزه و حس کنی عشق همه ی وجودت و توی خودش جا داده . . . ؟
تا حالا به اینکه عشق از شما چی ساخته و به کجا قراره بکشدتون فکر کردید . . . ؟
تا حالا به اینکه قلبتون برای کی می زنه و یه روزی اگه اون کس توی زندگیتون نباشه چه به روز تون میاد فکر کردید . . . ؟
آخر / وسط گود : اینا رو گفتم که بگم همه ی احساس و خرد ی رو که تا به امروز از شعر به ارث بردم رو به کسی می خوام تقدیم کنم که هر چه هستم و می تونم باشم از وجود اونه : " آبروی فصل های شمالی" . . .
کسی که " روزگاریست که در خلوت شب / روح بی مرزش را می شنوم "
و اما :
عاشقی صیغه ی جمع است ، همان اول شخص
عاشقی یعنی اشارات تو و لالی من
منتظر ماندن انگور تو بر تاک بلند
حسرت خسته ی دستان پر از خالی من
یک طرف عشوه گریهای تو و وسوسه ها
آن طرف غصه ی نان و تب و بد حالی من
. . .
گفته بودی که در این حادثه پر طغیانی
طفلکی این دل بیچاره ی پوشالی من
عاشقی یعنی قماری بزنیم بر سر عشق
تا ببازیم و بکوشیم به پا مالی من
عاشقی یعنی که پرواز کنی ، پر بکشی
بی خیال غم تنهایی و بی بالی من . . .
اول و آخر
تعریف سیاست با همبستری با کلفت
یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو
یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و
پا می زنه. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو
رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت
شون که
اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله
پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل
آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه
اول :بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم / سفره ات را جمع کن ای عشق میهمانی بس است . . .
آخر : حرفی نیست جز دلتنگی برای آنچه آزادی می پنداشتیم و تبریک برای روز "وبلوگ نویسی فارسی" و ده سالگیش و هم دردی با آنان که از اعتصاب غذا کارشان به کما کشیده شد و مادرانی که هنوز خون گریه می کنند و . . .
و اما شعر . . .
آواز تماشایی چشمان قشنگت
اندام غزل وارگی مست و ملنگت
اعجاز تمنایی لب های اناری
تقلیل نیاورده به قلب مثِ سنگت
من را بر آن داشت که با دست پر از عشق
مجذوب تو باشم و بیایم ، به جنگت
بی وقفه بنوشان به دلم ، جام حلاحل
با دست فریبندگی ، رنگ به رنگت
تا عمق وجودم بچکان ، ماشه ی تحقیر
تأخیر نیانداز به قانون تفنگت
من مرد نباشم ، که در لحظه ی تردید
جایی بروم تا که نیفتم بچنگت
ای شعر به آخر برسان قصه ی من را
این سر بشکن ـ غصه نخور ـ
با دل سنگت . . .
با درودی دوباره به همه ی همراهان
خارج از گود :
عجیبه !!! هر چه حادثه ی مهم ، غم انگیز و تأثیر گذاری که توی تاریخ این سرزمین داریم همه و همه یه جورایی به خرداد ماه ختم میشه (چه از هزارو چند صد سال پیش بگیر و چه تا به پارسال ) . . .
تبصره : اونچه در خارج از گود نوشتم یک حقیقت تلخ تاریخیه که تا پارسال زیاد درگیرش نبودم ، ولی از پارسال به بعد باورم شده . البته این موضوع دلیل نمی شه که تولد بهترین فصل زمین رو از یاد ببریم (بر روی رنگ سبز کلید کنید ). . .
وسط گود :
یه روزی باورم این بود که توی سرزمینی که مجالی برای آزادی بیان نیست ، ما که خودمون مدعیه اونیم ، حداقل مجالش رو مهیا کنیم ، این بود که تصمیم گرفتم قسمت نظر دهی وبلوگم رو برای هر گونه ابراز نظر باز بگذارم و خودم رو هم برای شنیدن حرف های دوستان چه تلخ و چه شیرین آماده کنم . ولی از اونجایی که ما هنوز در حال تمرین دموکراسی هستیم حس می کنم هنوز به اون سطح از تکامل نرسیدیم که همچین باوری رو توی خودمون پرورش بدیم . این شد که با احترام زیادی که برای روح بلند "آزادی سخن " دارم قسمت نظر دهی این وبلوگ هم مانند خیلی های دیگه بعد از تأئید قابل مشاهده خواهد بود . (قبلاً از تمام دوستان خردمند و صاحب نظرم پوزش می طلبم )
و اما. . .
در شرجی چشمان سیاه تو گرفتار
می سوزم و می سوزم و انگار ، نه انگار
عمریست در احوال مدار تو نوشتند
مردان قسم خورده ، که رفتند سر دار
بی شک خبر از دغدغه های تو ندارند
یک دل که تو داری و ، دوصد خیل هوادار
تو موسم سر سبز درختان شمالی
ما شاخه ی خشکیده شبیه تلی از خار
تو لاله سرخی وسط شهر پر از درد
تو نقطه ی ثقلی و شبیه نوک پرگار
هر جا که کسی نام تو را زمزمه کرده است
در بند تو زنجیر شده ، گوشه ی دیوار
معشوقه ی پر شور ، شرر وار خیالی
از این همه عاشق کشیت ، دست نگهدار
دوستان عزیز شرمنده وبلاگ من کمی دچار مشکل شد وهمه پست هایم حذف شدند وهمینطور لینک ها:با تمام شرمندگی لطف کنیدلینکاتونو واسم بذارید تا دوباره لینکتون کنم....
ممنونم.سبز باشید وپاینده
با درود
خارج از گود :
قبل از هر چیز از تمامی دوستانی که به من لطف دارن و من و با تنهاییام تنها نگذاشتن بسیار سپاسگزارم .
این روزها به خاطر " غم نان " دسترسی به دنیای نت برام خیلی سخت شده ، چرا که محل کار جدیدم کیلومتر ها از تمدن دوره ، به خاطر همین از همه ی دوستانی که کمتر مجال زیارتشون را دارم پوزش می خوام .
وسط گود :
مثل گاو آمد و مثل گاو رفت ؛ سالی که گذشت را می گویم . سالی پر از درد ها ، زخمها و چشم انتظاریها . . .
لحظه ی سال تحویل اگر چه متفاوت ترین خاطره ی تاریخ زیستنم را تجربه کردم ولی به یاد عزیزانی که در سال گذشته ما را ترک کرده بودند و آنان که اگر چه هنوز همراهمان مانده اند ولی دست ما از آنها کوتاه شده است بودم .
مادران داغ دار ، پدران درد و خانواده های چشم انتظاریی که آن لحظه را با چشمان اشک آلود سر کردند را نمی توانم از خاطر دور کنم .
باشد که یادشان مانا و ماندگار . . .
و اما . . .
مثل هر روز که از خواب تو بر می خیزم
باز در قوری چای تو غزل می ریزم
تا بنوشم همه ی هستی چشمان تو را
از تمنای دو تا چشم تو من ، لبریزم
تو بزرگی ، اگر اندازه ی مقیاس جهان
بین این وسعت بی مرز ، ببین ناچیزم
هیجانی که از این وصف تو دارد دل من
مثل آتش به تنم خورده و من هم جیزم
بس که می سوزم از این وهم خیال انگیزت
توبه کردم که از این خلق جهان ، بگریزم
غیر تو هیچکسی مقصد و مأوایم نیست
گر چه من نا خلف مملکت پرهیزم
مثل هر شب که به رویای تو دل می بندم
مثل هر روز که از خواب تو بر می خیزم
با درودی دوباره به همه ی دوستان و همراهان و شرمی غلیظ به خاطر غیبت های مکرر . اگر بتوانم از کنار این روزهای درد بگذرم اتفاق های جالب برایم رخ داده که شنیدنشان خالی از لطف نیست . . .
اول (خارج از گود ): چند روز پیش با یکی از دوستان اهل ذوق به سینما رفته بودم که وقت اکران فیلم چراغ های داخل سالن را خاموش نشد !!!؟؟؟ وقتی دلیلش را جویا شدیم متصدی مربوطه با لحنی طلبکارانه گفت که دستورالعمل اماکنه و ما ماموریم و معذور . و ما هم هر چه سرو صدا کردیم به جایی نرسید و اینم رسم جدیدی بود که در این روزها دیدیم .
اتفاق خارج از گود دیگه اینکه تازگی ها شنیده ام که رشته ی "خبرنگاری " یواش یواش داره از صحنه ی روزگار دانشگاه ها حذف میشه (یعنی دیگه این رشته ارائه نمیشه و با سخت گیریهای عجیب و غریبی که میشه دارن یه جورایی دانشجوهای موجود این رشته را مجبور به انصراف می کنند !!؟؟
دوم(وسط گود): یه اتفاق جالب که جرقه اون از نمایشگاه کتاب امسال توی ذهن دوستان افتاده بود و بسیار حرکت مقدسیه این بود که دوستان شاعر از شهرستان ها و استانها مختلف کشور در هیئت گروهی با هماهنگی برای شعر خوانی و تبادل نظر شعری به استانهای دیگه سفر کنند و به این ترتیب هم دیداری تازه بشود برای اهل ذوق و هم حرکتی روبه جلو برای تعالی ارتباطی بین اندیشه باشه که ما چند روز پیش شاهد دور اول این حرکت بودیم که من در اینجا از جزئیات می گذرم و شما می توانید برای شرح کامل این رویداد به زودی به وبلاگ جناب آقای حبیب شوکتی نیا سر بزنید و مشروح این حرکت را آنجا دنبال نمائید .
و اما اینکار که پیشاپیش از بابت شعار زدگی بیش از حدش از شما پوزش می خوام و شاید آخرین کاری باشه که توی این حال و هوا از من می شنوید و مثل همیشه تقدیمش می کنم به چشم های مهربانتان . . .
زمین را خون که می شوید ، زمان را آب می گیرد
پــدر از خون فرزنـدش مقـــــــامی ناب میگرد
برادرهای مظلــومم ؛ و خواهر هــــــای گمنامی
کســـــــی آرامش ما را از این گرداب میگیرد؟
زمین و آسمان جنـــــــگ است ؛ و غوغایی میان ما
تقاص دلخوریــها را شب از مهـتـــــــــاب میگیـرد
تبــــانــی و تــقـلب نــه ، تجاوز که دگــــر هر گز!!!
عـــدالت را شبــی کودک ، مــیان خــواب (می بیند )
چه رویای غم انگیزی ، دموکراسی در این کشور
شبــیه مــرگ رودخانه ، تب از مرداب می گیرد
سخن از بی کسی کم کن ، نگو شاعر که غمگینی
که این حرف خـــــــرافاتی در اینجا "بـاب" می گــیرد
خدا بیدار ، بیدار است ، که می گوید خدایی نیست
خدا حـــق مـن و مـــا را از این احــــــــزاب می گیرد
فکر کنم تمام کسانی که این پست را می خوانند این جمله ی "صادق هدایت" را که گفته بود :
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " را شنیده یا خوانده اند . ولی باور کنید این جمله مصداق این روزهای من است .
در این روزهای بی حوصله گی خبر های خوبی هم شنیدم که حال و هوام و خیلی عوض کرد که از جمله آنها می تونم از شکست سکوت دوستانی مثل : حبیب شوکتی نیا و بهار حق شناس و سعید بیابانکی و چاپ کتابهای دوستان خوبم رضا نیکو کار و سید جعفر عزیزی نام ببرم . اگر چه هنوز هم در تب سکوت دوستانی مثل : ناصر فیض عزیز و سید مهدی موسوی (البته خارج از بحث پست مدرنیش ) می سوزیم . . .
در هر صورت " حال همه ما خوب است ولی شما ها باور نکنید "
و این هم یه کار که تقدیمش می کنم به چشمان مهربانتان :
احساس گم کرده ای بیش نیستم
که تو را
بی سبب می گردم در خویش
ناخن کشیده ام
دیوارهای بی کسی را
در تنگنای برزخیم
و تو را ، که هر روز از من دور تری
از پشت قابهای بی رمق
نفس می کشم
میان وسعتی بی حضور
خالی از عبور ابریشمیت
عطر غلیظ تو می دهد
ـ جامه ام ـ
از دورهای زود
احساس گم کرده ای بیش نیستم
که گه گاه نفس می کشد
نه زیستن را
بلکه تو را
اما چه سود...
پدرم سرو بلندیست ، که از بخت بدش
وسعت خاطره اش ، حادثه ی منجیل است
مادرم پشت دغل بازی این چرخ کبود
ملتهب گشت و پر از ، معرفت "قابیل" است
خواهر کوچک این کوچه ی تاریک شبی
پر شهوت شده و ، مزد تنش آجیل است
دور این سفره ی آخر ، که شب آغاز است
تب عصیان زده ی وسوسه ی انجیل است
کفر ما نیست که از بخت بد این دوران
بعد موسی ی نبی وارثه اش چرچیل است
بین گنداب تهاجم زده ی این افکار
فاصله از تن مردابی ما ، تا نیل است
اسب حیوان نجیبیست ، ولیکن افسوس
تن او بستر افکار بد "آشیل" است
سقف بی رنگی اندیشه ما تنگ شده
بس که از هر طرفش ، وصل به آن ، قندیل است
قرن ما قرن عجیبیست ، خدا می داند
ولی افسوس خدا ، در همه جا تعطیل است


